آفتاب عشق تو
دیگر طلوعی را به ماهدا نکرد
ساز و آهنگت
جرا
ما را به می رسوا نکرد
زیرکان با هم نشستند
از ما کسی یادی نکرد
سوز و آهم
ناله و شیدا
چرا دل وا نکرد
در صف رندان نشستم
تا که شاید در رکابت
می خورم
می نخوردی با من و
چشمان من حاشا نکرد
با دلم گفتم که
پیش جام لبریزان
دگر مارا نبر
گفت نهی ام میگنی ؟
از گوهری ناب
و
کمی پروا نکرد
زین همه ساز غمین
وآفتابی در غروب
قلب من مآوا گرفت
این دل مجنون صفت را
از حال لیلی
هیچکس آگاه نکرد
امواج خیال...ما را در سایت امواج خیال دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 62