بر سر ز غم و سینه کنم چاک
که
من افتادم
آنقدر ناله کنم
زار زنم
چونکه
چنین افتادم
خاک هر دم که شنید
ناله من با ترکی
خواهد مرد
وای از آن روز که من
مستم و از دست فلک
ناشادم
همچو فرهاد
زنم تیشه به سر
یا چو مجنون
ره صحرا گیرم
غم خود با که توان گفت
که
شیرین داند فرهادم
قصه شوق قناری
به یقینم
در باز قفس است
منم آن مرغ مهاجر
دل وبالم
همه را
از حسرت دادم
امواج خیال...ما را در سایت امواج خیال دنبال میکنید
برچسب: حسرت, نویسنده: بازدید: 77